بانو
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      نیامدم که بمانم ()
ای که سی رفت و در خوابی... نویسنده: بانو - پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

با امروز دقیقاً می شود 30 سال که از خدا عمر گرفته ام... ســــــــی ســــــــال!... اما هنوز هم نفهمیده ام آدمها چطور برای خودشان کسی می شوند؟... کی برای خودشان کسی می شوند؟... و آیا سی سال کافی است برای کسی شدن؟... اصلاً چرا آدمها باید کسی بشوند؟!!!... چرا فقط باید برای خودشان کسی بشوند؟... نمی شود برای دیگران هم کسی باشند؟...

خلاصه... هنوز هم که هنوز است نمی دانم آیا روزی روزگاری می رسد که من هم برای خودم کسی باشم؟!... و اینکه اصلاً خوب است برای خودم کسی باشم یا همینطور که هست خوب است؟...

با امروز دقیقاً می شود 30 سال که از خدا عمر گرفته ام... جان شما...

  نظرات ()
ح... ی... ف... نویسنده: بانو - پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

می دانستم رفتن ندارد اما جذبه خاطره قویتر از آن بود که مقاومت کنم... که بمانم... که نروم... رفتم... کوچه همان کوچه همیشگی بود و نبود... تک و توک خانه های قدیمی مانده بودند و مابقی همه آپارتمان... آن ته تهای کوچه همانی را دیدم که نباید... آپارتمان چهارطبقه خوش ساخت لعنتی لم داده بود روی تمام خاطره هایم... حوض فیروزه را له کرده بود... گلهای رز را... بوته داوودی که همه آن سالها گلبرگ هایش لاک ناخن هایمان شده بودند... بوته یاس... پیچک چسبیده به دیوار... اتاقک توی حیاط... پنجره ها... ایوان... بوی خاک نم خورده حیاط غروب های تابستان... خدایا!مادربزرگم روی ایوان... هیچ کدام نبودند... هیچ کدام... البته بی انصافی نباشد درخت کاج را گذاشته بودند بماند... همانطور بلند و راست قامت و البته پیر... باور نمی کنید اما درخت غمگین بود... گذری خانه را دیدم... مبارکشان باشد... نامردها...

نماندم... رفتم... تا ته کوچه... اما حیف... ته کوچه را دیوار کشیده بودند... شده بود بن بست... برگشتم... از بن بست خاطراتم برگشتم... کاج تنها ماند با غریبه هایی که هرگز زیر سایه اش قاصدک جمع نکرده بودند...   

  نظرات ()
  نویسنده: بانو - دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

یک چیز لامصبی چند وقت است روی سینه ام سنگینی می کند... نمی دانم از کجا و کی پیدایش شد؟... چرایش را هم نمی دانم...  نمی دانم چرا نمی رود حتی... اما گمانم خواب غمگین دیشب هم از آن باشد...

  نظرات ()
هنوزم تو شبهات اگه ماهُ داری... نویسنده: بانو - شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

خبر داده اند ماه امشب از همه شبها بزرگتر و زیباتر است...

راست و دروغش پای خودشان اما اگر راست گفته باشند امشب از هر شب دیوانه تریم... عاشق تریم... و دردمندتریم... که عاشقی درد دارد... غم دارد... غصه دارد... که ماه توی آسمانت باشد و بزرگ هم باشد مگر می شود بی خیالش شد؟... مگر می شود چشم به رویش بست؟...

باشد... باشد... حال ناخوش امشبمان هم به پای ماه و بزرگیش... به پای ماه و درخشندگی اش...

تا فرداشب را چه کنیم؟... مگر شب های رفته را چه کرده بودیم؟... چاره داشتیم مگر؟... چاره داریم مگر؟...

بگذار امشب هم بیاید... می رویم روی پشت بام رو به ماه می ایستیم... می گذاریم سایه هامان کش بیاید... شاید به سمت ماه پنجه هم کشیدیم -بی حاصل-...

دور دست است ماه... مثل آرامش... مثل بی خیالی... فقط امشب بزرگتر است... و نداشتنش حجم بزرگتری است از تهی...

خوبم... باور کنید! 

  نظرات ()
ای دریغ... نویسنده: بانو - سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

ویرانی -به هر شکلی که باشد- غمناک است اما...

ویرانی آنچه روزی آبادیَش را دیده باشی جور دیگری ویرانت می کند...

  نظرات ()
  نویسنده: بانو - پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱

تمام زندگیم در اندیشه فردا گذشت و حسرت دیروز...

پس امروز را کی زندگی کنم؟...

  نظرات ()
  نویسنده: بانو - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱

حکایت من و زندگی این روزها،حکایت اکبر عبدی است و مدرسه آن روزها...

هی دیر می شود... هی دیر می شود... هی دیر می شود...

  نظرات ()
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم نویسنده: بانو - یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱

یادش به خیر... آن سالها که رفتند عاشق شعر بودیم و شب شعر و انجمن ادبی... هر از گاهی توی یکی از انجمن ها شعری می شنیدیم که تا چند وقت توی سرمان می چرخید... حال و هوایی بود... گذشتند... رفتند... خیلی وقت بود هوایی نشده بودم به هوای هیچ شعری تا آن روز که دیدم یاسمیِ شاعر -همو که مدتها زندگی کرده بودم با "ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم"اش- وبلاگش را به روز کرده... شعر تازه اش روحم را جلا داد... شدم همان که آن روزها بودم... توی سرم می چرخد شعرش... اینجا می نویسمش بلکه مدتی زندگی را از یادتان ببرد...

مثل یک ابر رها پاره ای از ماه به دوش

آمدی باز هم ای سایه به خوابم خاموش

چند سالی -دو سه سالی- خبری از تو نبود

ای معمای شگفت ای شبح وهم آلود

ای تو آن آینه کز دست خدا افتاده

شب ز تکثیر تو در هول و ولا افتاده

شبح سر زده از چاک گریبان شبم

داغ گل کرده به پیشانی شبهای تبم

درد طاقت کش افتاده به جان بدنم

شبح هر شب این روح پریشان که منم

تو چه می خواهی از این مرد چه می خواهی ها؟

چه تو را می رسد از این همه خودخواهی ها

سر من گرم خودش بود تو نگذاشتیش

تو به این هروله هر شبه واداشتیش

سرم از وسوسه خالی دلم از حوصله پر

اینک اما سرم از درد دلم از گله پر

رفته بودی!دو سه سالی خبری از تو نبود

آسمان را و زمین را اثری از تو نبود

ناگهان سرزده باز آمدی از روزن شب

خوش به حال من و این شعشعه روشن شب

خوش به حالم؟! نه بدا بد به چنین احوالی

که تو شب سرزده بازآیی و من در حالی:

که تو را برده ام از یاد ببینم ناگاه -

با همان جلوه همان سایه همان چشم سیاه

به من از فاصله یک قدمی زل زده ای

بین خواب من و بیداری من پل زده ای

 

آمدی باز به خوابم که درآری پدرم

زندگی هر چه نیاورده بیاری به سرم

دست بردار از این شاعر بیچاره برو

نه فقط امشب و فردا شب و... یکباره برو

من بمیرم برو اما نروی برگردی

نروی باز پشیمان بشوی برگردی

گرچه آنقدر به من سر زده ای پیشترک

که به دیدار تو معتادم از این بیشترک

ولی ای دوست برو جان من این بار برو

شب به خیر ای شبح شوخ دل آزار برو

  نظرات ()
جنس گریان نویسنده: بانو - پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱

-بدو،بدو...

صدایم می کرد... خورشت را مزه کردم و دویدم...

-این همونه که برای مامانش خونده،همون که تعریف کردم برات... همون که بعد فوت مامانش خونده ها... همونه... قشنگه... بشین ببین...

نشستم... می خواند... محزون... دلگیر... پرسوز... زاویه داشتیم با هم... صورتم را نمی دید... گوش کردم... دلم گرفت... بغضم گرفت... وسط های آهنگ آنجا که خواننده چانه اش از گریه لرزید،بغضم شکست... اشک سرازیر شد... مثل همیشه اول چشم راست و بعد چشم چپ... قطره اول و دوم و سوم... غمگین می خواند... غمگین تر از آنکه بشود اشک را کنترل کرد... زاویه را حفظ کردم که گریه ام را نبیند... یک قطره از چانه ام که چکید دید!... حیران صورتم را برگرداند...

-گریه می کنی؟!!!... خانه ات آباد!!!...

خاموشش کرد... پشیمان بود لابد... چه می دانست دلم بارانی می شود زود... تقصیر او نبود... من زن بودم!...   

  نظرات ()
  نویسنده: بانو - سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱

به کجای دنیا برمی خورد اگر عمق خنده هامان به اندازه ی عمق گریه هامان بود؟...

پ:هنوز که هنوز است به خروار می آید و به مثقال می رود ایهاالناس!

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »