نیامدم که بمانم

با این فکر خسته!

من دلم همیشه تنگ است...

اینجا که باشم برای آنجا...

آنجا که باشم برای اینجا...

من دلم همیشه تنگ است...

   + بانو ; ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠

 

شرط انصاف نیست...

اینکه غمگینمان می کنید و رهایمان می کنید زندگی کنیم!...

   + بانو ; ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

خوبم

یه حالیم این روزا... یه جوریم میشه همش... بیا دو دقیقه بشین دو کلام ساده ساده حرف بزنیم... همه چی سر جاشه... همه خوبن... همه چی بر وفق مراده... نه آشوبی به دنیاس... نه دل آشوبه ای به زندگی... به هر طرف که چشم می گردونم آرامشه... اما یه حالیم این روزا... انگار کن دلم طاقت این همه آرامش رو نداشته باشه... با کسی هم نمیشه حرفی زد... الا با تو که همشه سنگ صبوری... می شنوی و دم نمی زنی... دمت گرم!... چی بگم؟... از کجا بگم؟... یادم نمیاد از کجا شروع شد... گمونم از اون شب که خوابم نمی برد و تو ذهنم پی نمی دونم چی چی همه ی گوشه کنارای خاطره رو زیر و رو می کردم... رسیدم به یه انجمن ادبی... یه شعر که خوب یادمه همه ش رو یه وقتی بی غلط از بر می خوندم... اومدم تو ذهنم بخونمش،کم آوردم... بیت اول و دوم رو خوندم... از سومی فقط نصفه ش یادم اومد... هول کردم نصفه شبی... چی شد که اینطوری شد؟... چی شد که یادم نیومد... رفتم سراغ یه خاطره دیگه... اونم نصفه نیمه اومد و رفت... حالا از اون شب حالم بده... ترسیدم از این خاطره های نصفه نیمه... من همه ی هویت روحم این خاطره ها بودن... از اون شب هی عکس پشت عکسه که نگاه می کنم... هی شعر پشت شعره که می خونم... هی خاطره پشت خاطره س که دارم برای عالم و آدم تعریف می کنم... من که نباید یادم بره چی بودم و کی بودم و چطور بودم و چی به چی بود؟... حالا خنده دار داستان کجاس؟... اونجا که این روزا خیلیا مثل من انگار دلشون خاطره بازی می خواد... شب یلدایی فاطی اس ام اس داده بود که تبریک و حرف و حرف و حرف و آخرشم که هی!یادش بخیر یلداهای خوابگاه رو... ای خدا!این خاطره ها چه می کنن با دلامون آخه؟... یه چیزی میگم خنده ت نگیره ولی سوخت زندگی من همین خاطره بازیاس... نباشن یه جورایی از درون خالی میشم... گیج و گول می چرخم برا خودم... انگاری عمر خاطره سازی یه دورانیه فقط... بعد اون هرکارم بکنی باز خاطره هات اونقدری قشنگ نمیشن که قبلا بودن... خاطره سازی یه شوری می خواد که به همه ی عمر آدم کفاف نمیده... باید تا اونجا که می تونی انقدری خاطره بسازی که همه ی عمرت رو کفاف بده و گرنه از کف رفتی.. تو رو نمی دونم ولی من اینجوریم... از همینه که این روزا یه جوریم... هی پامیشم میام نوشته های قدیمیم رو می خونم... کامنتای قدیمی رو... حرفای قدیمی رو... تو نمی خوای چیزی بگی؟... درسته که حرفای قدیمی رو دوست دارم ولی کی گفتم از حرف تازه بدم میاد؟... ها؟!...

   + بانو ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

شماره آتش نشانی چند بود؟

این روزها دلم زیاد می سوزد... دلم برای همه می سوزد... چه آنها که دلسوزی می خواهند... چه آنها که دلسوزی نمی خواهند... چه آنها که خوشند... چه آنها که ناخوشند... دلم می سوزد... می سوزد... می سوزد... برای شهربانو که غروبها ارباب و خانم بس و خانم بزرگ آزارش می دهند... برای این پیرمردهای بی آرزوی سرچهارراه... برای کودکان شاد توی کوچه ها!!!... برای کسی که تنهایی رفته شهر ِ دلخواهش را ببیند... برای همه ی آنها که درگیر زندگی شده اند... برای همه ی آنها که هستند... که وجود دارند... برای همه... برای همه دلم می سوزد... دلم بدجور می سوزد...

شماره آتش نشانی چند بود؟... یکی زنگی بزند بلکه آبی بریزند به این آتش دل... دلم می سوزد... دلم گاهی بدجور می سوزد...

   + بانو ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

حسم... حواسم...

داشتم یک چیزهایی می نوشتم... با همه ی حسم... آمدند حواسم را پرت کردند... حسم پرید... نوشته هایم را پراندم...

اینها چرا نمی دانند نوشته های آدم از حسش سرچشمه می گیرد... چرا نمی دانند آدم وقتی توی حس است حواسش را پرت نکنند...

اینها چرا نمی دانند هیچ چیزی ارزش پرت کردن حواس آدم را ندارد...

   + بانو ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

 

دنیا اینطوریام نمی مونه... خدا دلش نمیاد...

پ:"کوهستان سرد" بود گمانم...

   + بانو ; ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠

 

تا وقتی گز نکرده می بریم همین است که هست...

همین است که هر چه به رویا می بافیم به تن واقعیت زار می زند...

   + بانو ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠

باید باید باید

غروب ها که تلویزیون سریال "عکاسخونه" را تبلیغ می کند... هر بار که آن خانه قدیمی و حوض فیروزه و حیاط سنگفرش و پنجره های چوبی و گل و گلدان هایش را می بینم... بیشتر به این باور می رسم که من باید باید باید خیلی قبل تر از اینها توی همچین خانه ای زندگی می کردم... می نشستم لب حوض فیروزه و چه می دانم لابد زمستان ها یخ حوض هم می شکستم برای ظرف شستن... اما به جان شما می ارزید به غروب های تابستان توی حیاط نشستن و هندوانه از آب گرفتنش...

آخر مرا چه به دنیایی که می شود با دو تا کلیک پدری را دید که سه تا دخترش را با هم می کشد؟!...

پ:من باید باید باید یه ماهی می شدم توی یه تنگ شراب...

   + بانو ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠

چی بگم والا؟...

دیدین بعضی مادرا وقتی بچه داره دستش رو سمت یه ظرف داغ میبره میگه ولش کنین!بذارین بسوزه بفهمه؟... حتما دیدین... حالا من بگم دیروز چی دیدم... واویلا...

توی یه جمعی نزدیک یه خیابون تقریبا شلوغ وایساده بودیم... یه خانمه پسربچه سه ساله ش همراش بود... بچه ی شیطونی بود... آرام و قرار نداشت خیلی... همش در حال بدوبدو بود... مامانه هم در اوج خونسردی... یهو بچه دوید سمت خیابون... ماها داد زدیم که بچه ت الان میره وسط خیابون... میدونین مامانه چی جواب داد؟... فرمود:ولش کنین!ولش کنین!... بذارین بفهمه!... !!!... !!!... !!!...

   + بانو ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠

روزم کو؟

یک روزهایی هستند که روز آدم نیستند... از زمین و زمان غم می بارد... بغض راه گلویت را می بندد... با هر تلنگری گریه ات می گیرد... آسمان هر چقدر هم آبی باشد باز دلتنگ است... باد که بیاید خاک می آورد با خودش... پاییز هم که باشد خش خش برگهایش دلت را کباب می کند... قاب پنجره تنگ می شود... معده لعنتی ات هی می سوزد... چشمانت خسته تر از هر روز عینکشان را می خواهند... دستانت توان حرکت ندارند... لبهایت را انگار دوخته اند... غمیگنی توی همچین روزهایی... ساعت ها هی کش می آیند... خسته ای و خواب آلود... با همه سر جنگ داری... همه انگار دشمنند با اینکه می دانی دوستند...

بله... یک همچین روزهایی هم هستند... مثل امروز... مثل امروز که روز من نیست... انگار روزم را دزدیده اند از من...

   + بانو ; ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠