نیامدم که بمانم

درد بی دردی علاجش آتش است!

...من نتوانستم

برای دردهای آدمی منطقی بیابم

پس ساکت شدم

و در سکوت راه افتادم...

"احمدرضا احمدی"

   + بانو ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
    در کم بودنم آیینه نباش ()

درد من اگر چه درد مردم زمانه نیست...

اینجا عشقی رو به زوال می رود...

اینجا مردی به نامردی عشقی را می کُشد...

اینجا زنی به صبوری از مرگ عشقی آب می شود...

اینجا من اشک ریختن زنی را می بینم... آب شدن مدام زنی را...

اینجا!... جلوی چشمهای من زنی نه چون شمع،که بدتر از شمع درحال آب شدن است... شمعی که پروانه ندارد... که پروانه اش رفته به هوای گلی بی عطر و بی بو و بی خاصیت!...

اینجا! جلوی چشمهای من سقف آسمان عشقی هی کوتاه و کوتاهتر می شود انگار...

   + بانو ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
    در کم بودنم آیینه نباش ()

دیدی نه نقاش شدم،نه خطاط؟

بچه بودم... دوست داشتم نقاشی کنم؛نقاش بشوم... دلم می خواست دستهایم آبی و زرد و قرمز و سبز و نارنجی و ارغوانی بشوند... گذاشتندم کلاس خط... دستهایم وقت نوشتن سیاه می شد... سیاهیش را دوست نداشتم... سر کلاس آرام و قرار نداشتم... معلمم پایین همه ی مشق هایم می نوشتم:"آفرین!دختر ِ شلوغ!"... و من به پاک کردن انگشتهای سیاهم فکر می کردم مدام...

   + بانو ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
    در کم بودنم آیینه نباش ()

من ار کجا؟!حبس از کجا؟!

آسمان این روزها هم زمینی شده... می داند همه چشم به راه برفش دوخته ایم... می داند کوچه هامان دلتنگ آدم برفی دارند می پوسند... می داند بچه ها می خواهند دستهاشان از برف بازی یخ بزند... می داند زمستان بی برف همان پاییز بی عشق است...

همه ی اینها را می داند و از صبح ابر روی ابر می چیند... هی امیدوارتر و امیدوارتر نگاهش می کنیم... زیر گوش هم پچ پچ می کنیم امروز دیگر روز برف است... هی از هم می پرسیم یعنی می بارد امروز؟... بچه ترها از بزرگترها قول می گیرند که اگر برف آمد اجازه برف بازی داشته باشند... دم دمای ظهر که می شود می بارد... چشم هامان می خندند... آسمان برف می بارد... ذوق که می کنیم باد شروع می شود... و جلوی چشمهای ناباورمان ابرها و ذوقمان را می برد با هم... گوشه ی آسمان آبی می شود... آبی تر... آبی تر... آبی تر... برف قطع می شود... ناامید می شویم... سر به زیر می شویم...

این است که می گویم آسمان این روزها هم زمینی شده... انگار بخواهد بگوید می توانم برف ببارم و نمی بارم!... 

پ:دلم از آسمان این روزها هم بدتر شده!... لعنتی!

   + بانو ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
    در کم بودنم آیینه نباش ()

غریبه هر چی باشه،یه غریبه س

...

"اما صدای غریبی مرتب می خواندم:

تو کی خواهی مُرد؟"

...

   + بانو ; ٧:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
    در کم بودنم آیینه نباش ()

نگفتمت وقتی که خاموشم تو در مزن؟

او یک قدم برداشت...

من دریاها را... کوه ها را... دره ها را... پا پس کشیدم...

   + بانو ; ٦:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
    در کم بودنم آیینه نباش ()

 

مثل دویدن دو نقطه در پی هم...

پ:خوبم... فقط نمی دانم چرا خواب هایم به بیداری تعبیر نمی شوند؟...

   + بانو ; ٦:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
    در کم بودنم آیینه نباش ()

حالا حواست هست؟!

بالاخره کتابها را از انباری بیرون آوردم... 

اردیبهشت امتحان دارم...

باید بخوانمشان...

اما...

شاملو می خوانم...

پ:زیباترین حرفت را بگو/شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره کن/و هراس مدار از آنکه بگویند/ترانه ی بیهوده می خوانید/چرا که ترانه ی ما/ترانه ی بیهودگی نیست/چرا که عشق/حرفی بیهوده نیست!

   + بانو ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
    در کم بودنم آیینه نباش ()

مثل ترانه،مثل تابستان

من ِ خیالی عمری است بهتر از خودم زندگی می کند...

کاش من خیال ِ او بودم...

او واقعیت ِ من...

   + بانو ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
    در کم بودنم آیینه نباش ()

ژیلا

توی تمام شلوغی دیروز... توی همه ی آن لودگی ها... شلوغ ها... شیطنت ها... یادآوری خاطرات خوش گذشته... درد دلهای این روزها... گیر دادنها... توضیح خواستنها... سر به سر گذاشتنها... توی تمام شلوغی بچه های دبیرستان که بعد سالها دوباره جمع شده بودیم خیلی کم حرف زد... بچه ها که شوخی می کردند،سر به سرم که می گذاشتند،توضیح که می خواستند نگاهم می کرد... با لبخندی که محزون بود... کم حرف زد... خیلی کم...

وقتی رفتند... نیم ساعتی که گذشت اس ام اس فرستاد که:برای کشف اقیانوس جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشی.این جهان،جهان تغییر است نه تقدیر!...

می ترسم... از سکوت آدمها... از نگاه آدمها... از این روزها...

پ:ببر خوابت تا کجا دنبالمان آمد دختر؟!

   + بانو ; ٧:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
    در کم بودنم آیینه نباش ()